«هیچکدام از دوستان هم اتاقی، آن هفته را در خوابگاه نماندند و من، روزهای آخر هفنه را توی اتاق تنهایی سر کردم. البته آن روزها چون اواخر ترم بود، کل خوابگاه خلوت شده بود و مثلا از بچه های خودمان فقط دو سه نفر، از جمله علی جواهری و مصطفی طرفی، که اتاق هایشان دو طبقه پایین تر است، در خوابگاه مانده بودند.
بامداد روز شنبه، به نظرم خیلی بدشانس بودم که آن اتفاق عجیب برایم افتاد!...........آن شب توی تخت بودم و داشتم با گوشی ام ور می رفتم که خوابم برد و گوشی هم ماند لای دست و پایمان!.......بعد از آن هم ظاهرا به خاطر تکان ها و غلط های توی خواب، گوشی یک راست رفت و زیر کمرمان جا خوش کرد!..........و حالا تصور کنید که آدم چقدر می تواند بدشانس باشد، که درست همان موقع شب کسی کارش داشته باشد و بخواهد به او زنگ بزند!...................و فاجعه بار تر اینکه، ویبره ی گوشی هم «on» باشد!!!
چشمتان روز بد نبیند!.........حوالی ساعت سه بود!..........نوازش خنکای کولر، خواب عمیقی را به چشمانم هدیه کرده بود!......من، معصومانه غرق در لایه های شیرین خواب بودم که یکهو، تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد!!!
فکر کنم ده ــ بیست سانتی به هوا رفتم و فریادی هم کشیدم!!!
لحظاتی بعد، دیگر صدای گوشی در گوشم آمده بود و فهمیده بودم که این تشنجی که از زیر کمرم شروع شد و همه ی بدنم را گرفت، دلیلش چه بود.......داشتم لای پتو، دنبال گوشی می گشتم که احساس کردم کسی دارد در می زند!
یک دفعه همه ی ماجرا دستم آمد، که حتما یکی از دوستان، این موقع شب با من کار مهمی داشته و آمده اینجا، پشت در اتاق (که قفلش کرده بودم) مانده و حالا دارد به من زنگ می زند!
به دو رفتم به سمت در............در را که باز کردم، با یک صحنه ی خیلی عجیب مواجه شدم!
عکس
میدونید دوستای خوبم! ما توی زندگیمون، در برخورد با مسایل و هدف ها و تصمیم ها، و در برخورد با روش ها و اصلاح ها و خودسازی ها، دو تا مسلک داریم، دو تا راه داریم: راه اول اینه که، سرگرم کار خودمون باشیم و این مسایل و تصمیم ها و تغییرها رو فردی بدونیم و کلاً کاری با بقیه نداشته باشیم.
اما دومی، اینه که مسایل رو توی جمع بررسی کنیم و تغییر و تحول خودمون رو وابسته به جمع بدونیم.
میدونید! من، هر جقدر که میگذره، بیشتر مطمئن می شم که روش دوم درست تر و پر ثمرتره و روش اول خیلی وقتا اصلا به درد نمی خوره. و درست به همین دلیله که این وبلاگ برای من خیلی مهمه و خیلی دوسش دارم!......خیلی!......چون به نظرم بهترین جا برای مطرح کردن چیزایی که گفتم، همین وبلاگه.
البته، من (و احتمالا شما هم) این روزها، به هر دلیلی، دل و دماغ و حوصله ی پرداختن به این جور صحبت ها رو نداریم! ولی خب روشنه که اهممیت وبلاگ سر جاش هست و همونجوری که گفتم، من اصلا چشم دیدن بی رونقی و سوت و کور شدنش رو ندارم!
و صد البته که خدا رو شکر این روزها همچین وضعیتی نداریم و به لطف بچه ها، وبلاگ پره از مطالب مفید و جالب و خوندنی. ولی دیدم این دلیل نمیشه و من، به عنوان یکی از اعضا، باید به وظیفه ی فردی خودم عمل کنم و هر جور شده یه مطلب توی وبلاگ بذارم!.......ولی آخه چه مطلبی؟!.........موقع سر خاروندن، یهو یاد یه ایده ی قدیمی افتادم!..........چند وقت قبل، یه بار که داشتم با علی جواهری حرف میزدم، به نظرم رسید که خوب میشه اگه بعضی وقتا، بچه ها عکسایی که خودشون گرفتن یا اونایی که به نظرشون جالب میاد رو بذارن تو وبلاگ! من امیدوارم که شما هم همراهی کنین. چون مطمئنم که شما عکسای قشنگ زیادی دارین.
من بعضی از عکسای خوب علی دیوان رو دیدم...............خود آقای جواهری که اصلا به صورت حرفه ای عکاسی می کنن و جالبه بدونید، علی توی یه مسابقه ی عکاسی، تو مراسم اعتکاف برنده شد!
عکسی که اینجا می بینید مربوط میشه به دوران نوجوونی ما! یعنی تقریبا چهار پنچ سال قبل...........اون موقع ها خیلی تو جوَ عکاسی و اینجور کارا بودیم.
البته ظاهراً خیلی جوگیر بودم که اسممو زیرش نوشتم!!!
بچه بودیم دیگه!.......یادش بخیر!
میدونید! توی لرستان، اگه بخواین از کوهدشت به سمت خرم آباد حرکت کنین، باید از وسط یه جنگل بلوط خیلی قشنگ رد بشین. که اگه فصل بهار یا تابستون باشه، همه جا سبز و چشم نوازه و اگرم فصل سرما و برگریزون باشه، بازم همه جا قشنگه. اما من دومی رو بیشتر دوست دارم و اتفاقا همون موقع سال بود که داشتیم از اون جاده رد می شدیم...................انگار همین دیروز بود!..............هوا دیگه کم کم داشت تاریک می شد و دم دمای غروب بود که از تو ماشین، متوجه این صحنه ی خیلی زیبا شدم.
البته توی اون لحظات من داشتم حسرت می خوردم..................برای بزرگ نمایی، اینجا کلیک کنید..........
چون از تو ماشین که نمی شد عکس گرفت و قبلش هم یکی دو بار توی جنگل وایساده بودیم و امکان توقف نبود.
ولی خب من خیلی خوش شانس بودم! چون توی یه پمپ بنزین، نزدیک یه جایی به اسم «دوره» که الان دیگه شهر شده (و فکر کنم فامیل دورم اهل همونجا باشه!)، بابایی، نگه داشت!
البته جنگلی که بهتون گفتم توی این عکس خیلی معلوم نیست. (تپه هه جلوشو گرفته!)
مدت نوردهی عکس یعنی مدت زمان باز بودن دریچه ی دوربین، چهار ثانیه بوده، دلیلش اینه که می خواستم دو تا ستاره ی توی عکس قشنگ معلوم باشن!..........البته اینا اصلا ستاره نیستن و درواقع، سیّارن! یکیشون که، تقریباً مطمئنم مشتریه و اون یکی هم فکر کنم عطارد یا زهره باشه!
من منتظر عکس های قشنگ شما هستم و واقعا معذرت می خوام، چون خیلی حرف زدم!
نیاز به وبلاگ!
نیاز به وبلاگ!
بچه که بودم گذر زمان اینقدر، مثل حالا، برایم اهمییت نداشت. اصلا انگار آن وقت ها زمان آهسته تر می گذشت. یادم هست، عید سال نو را که جشن می گرفتیم، وقتی به عید سال قبل فکر می کردم، به نظرم می آمد که روزها و ماه های زیادی گذشته و کلی طول کشیده تا دوباره عید بیاید و این طور نبود که بنشینم و زانوی غم بغل بگیرم که چه حیف که امسال هم مثل برق و باد گذشت. یا مثلا تابستان ها را که سر می کردم، تا آخر سه ماه کلی ماجرا و تجربه ی جالب برایم اتفاق افتاده بود و این نبود که حسرت بخورم و حرص بر گشتن به اول آن را داشته باشم.
کمی که گذشت همه چیز عوض شد. دیگر آخر هر سالی و هر تابستانی و اصلا آخر هر دوره ی دیگری، من می ماندم و یک حس مسخره ی «افسوس» و «دریغا» بر روزها و هفته هایی که گذشته بود. و سرم پر می شد از سوال هایی که: چه شد آن روزها؟..... چرا اینقدر زود گذشت؟........ اصلا چرا گذشت؟!
لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید!
سلام