میدونید دوستای خوبم! ما توی زندگیمون، در برخورد با مسایل و هدف ها و تصمیم ها، و در برخورد با روش ها و اصلاح ها و خودسازی ها، دو تا مسلک داریم، دو تا راه داریم: راه اول اینه که، سرگرم کار خودمون باشیم و این مسایل و تصمیم ها و تغییرها رو فردی بدونیم و کلاً کاری با بقیه نداشته باشیم.
  اما دومی، اینه که مسایل رو توی جمع بررسی کنیم و تغییر و تحول خودمون رو وابسته به جمع بدونیم.
میدونید! من، هر جقدر که میگذره، بیشتر مطمئن می شم که روش دوم درست تر و پر ثمرتره و روش اول خیلی وقتا اصلا به درد نمی خوره. و درست به همین دلیله که این وبلاگ برای من خیلی مهمه و خیلی دوسش دارم!......خیلی!......چون به نظرم بهترین جا برای مطرح کردن چیزایی که گفتم، همین وبلاگه.
البته، من (و احتمالا شما هم) این روزها، به هر دلیلی، دل و دماغ و حوصله ی پرداختن به این جور صحبت ها رو نداریم! ولی خب روشنه که اهممیت وبلاگ سر جاش هست و همونجوری که گفتم، من اصلا چشم دیدن بی رونقی و سوت و کور شدنش رو ندارم!
  و صد البته که خدا رو شکر این روزها همچین وضعیتی نداریم و به لطف بچه ها، وبلاگ پره از مطالب مفید و جالب و خوندنی. ولی دیدم این دلیل نمیشه و من، به عنوان یکی از اعضا، باید به وظیفه ی فردی خودم عمل کنم و هر جور شده یه مطلب توی وبلاگ بذارم!.......ولی آخه چه مطلبی؟!.........موقع سر خاروندن، یهو یاد یه ایده ی قدیمی افتادم!..........چند وقت قبل، یه بار که داشتم با علی جواهری حرف میزدم، به نظرم رسید که خوب میشه اگه بعضی وقتا، بچه ها عکسایی که خودشون گرفتن یا اونایی که به نظرشون جالب میاد رو بذارن تو وبلاگ! من امیدوارم که شما هم همراهی کنین. چون مطمئنم که شما عکسای قشنگ زیادی دارین.
  من بعضی از عکسای خوب علی دیوان رو دیدم...............خود آقای جواهری که اصلا به صورت حرفه ای عکاسی می کنن و جالبه بدونید، علی توی یه مسابقه ی عکاسی، تو مراسم اعتکاف برنده شد!mahmood-10
  عکسی که اینجا می بینید مربوط میشه به دوران نوجوونی ما! یعنی تقریبا چهار پنچ سال قبل...........اون موقع ها خیلی تو جوَ عکاسی و اینجور کارا بودیم.
البته ظاهراً خیلی جوگیر بودم که اسممو زیرش نوشتم!!!
بچه بودیم دیگه!.......یادش بخیر!
میدونید! توی لرستان، اگه بخواین از کوهدشت به سمت خرم آباد حرکت کنین، باید از وسط یه جنگل بلوط خیلی قشنگ رد بشین. که اگه فصل بهار یا تابستون باشه، همه جا سبز و چشم نوازه و اگرم فصل سرما و برگریزون باشه، بازم همه جا قشنگه. اما من دومی رو بیشتر دوست دارم و اتفاقا همون موقع سال بود که داشتیم از اون جاده رد می شدیم...................انگار همین دیروز بود!..............هوا دیگه کم کم داشت تاریک می شد و دم دمای غروب بود که از تو ماشین، متوجه این صحنه ی خیلی زیبا شدم.
البته توی اون لحظات من داشتم حسرت می خوردم..................برای بزرگ نمایی، اینجا کلیک کنید.......... 
چون از تو ماشین که نمی شد عکس گرفت و قبلش هم یکی دو بار توی جنگل وایساده بودیم و امکان توقف نبود.
ولی خب من خیلی خوش شانس بودم! چون توی یه پمپ بنزین، نزدیک یه جایی به اسم «دوره» که الان دیگه شهر شده (و فکر کنم فامیل دورم اهل همونجا باشه!)، بابایی، نگه داشت!
  البته جنگلی که بهتون گفتم توی این عکس خیلی معلوم نیست. (تپه هه جلوشو گرفته!)
مدت نوردهی عکس یعنی مدت زمان باز بودن دریچه ی دوربین، چهار ثانیه بوده، دلیلش اینه که می خواستم دو تا ستاره ی توی عکس قشنگ معلوم باشن!..........البته اینا اصلا ستاره نیستن و درواقع، سیّارن! یکیشون که، تقریباً مطمئنم مشتریه و اون یکی هم فکر کنم عطارد یا زهره باشه!

من منتظر عکس های قشنگ شما هستم و واقعا معذرت می خوام، چون خیلی حرف زدم!